ورا طاعت دیوانگان زما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست |
ای ساقی آزاده خو٬ درد است شرح دین ما
بین او چه کرد ای آشنا٬ با این دل خونین ما
من سوختم همچون عدو٬ در آتش سوزان او
جانا ببین خاکسترش٬ درمان کند آیین ما
هر شب به تیر غمزه اش٬ خوابم شده دیوانه وش
آخر چرا یارا جفا٬ ای ماه و ای پروین ما
چشم سیاهش را ببین٬ چون ریش کرد این خسته را
هم او مگر مرهم کند٬ بر این دل مسکین ما
من در خیال روی او٬ با غم نشینم روبه رو
گویی در این پاییز غم٬ دیر است فروردین ما
شرح غمش را چون دهم٬ آن هم چو من بیگانه ای
لیکن مباد از او جدا٬ این خاطر غمگین ما
ما را به سویش راه نیست٬ او دیگری بگزیده است
این است آخر ای صبا٬ فرجام بنیادین ما

شب های زندانی٬ با کدام طناب ریش ریش ٬ دل های آدمیان را به وادی سکوت می برید.
سرای پر راز٬ دل ها را تا کی در حسرت نگاهی که بیناییش را مدیون است و هم او آغاز است از برای ادامه راه٬ در نقاب وهم انگیز خود ٬ جادو می کنی.
خلوت پر حجم خیال٬پرستش تاریکی تو٬ گناه را گهواره گهواره در چشمان پر خواب دوستدارانت ٬ معنا کرد.
و باز تو در جان منی.
زندگی زیباست.
ربط ها بی معنایند
جمله ها مجزا٬
معنا را گم کرده ام٬
دستمزد دو شقه کردن زندگی٬
نوشته ای که در خلاف است.
هذیان مرد تب آلود٬
باز هم کلیشه٬
در چهار چوب مسخره کلماتی خاص٬
و دلبستگی به آن٬
نشان دادن آنچه نیست٬
دروغ٬
حقارت٬
وعطش داشتن به آن٬
به ظاهر٬
دکور٬
از دل بر نیامده.
راستی٬ از عدم هم می شود خلق کرد.

سلام
چه کم بهاست زندگی انتخاب شده ام
و چه ضعیفم در برابر آنچه بت های درونم مرا به آن می خوانند
کاش اندکی شجاع تر بودم
و فاصله بین من و خودم به اندازه روزهای عمرم نبود.
حرفهایم خودم را هم گول می زند٬
خدایم ٬آدمهای اطرافمند و دعایم.......
چقدر حقیرند تمام استدلال های به خود رفته ام
و چه درد آور است که حدیث نفسم٬ خود را در تجلی دیگران می یابد
حقایق را گم کرده ام و به معلوماتم دلباخته ام
سطل زباله کلماتم ٬در جاده هموار خواهش های نهفته از چشم خدایان جدیدم
کاش اندکی شجاع تر بودم
تمام آرزوی من این است.

قصه از درد گفتن،آغاز راه زندگی دنیاست.
واژه ها را در کلام ،بی آنکه بدانیم ،در گذرگاه زندگی دار می زنیم.
هبوط را ، خود، در حرکت خویش به دنیای از قبل درست ، آغاز می کنیم.و جهان را با علم به آنچه نباید می آ فرینیم.
کلاغ ها در راهند ، ابتدای مسیر را هیاهوییست که فاصله را معنا می کند و انتهایش فریاد بازگشت.
جهت را یارای جنگ با راه نیست.این را پیر خوب می فهمد.
معنی،خود گنگ است. و این بازی خلاق آفریدگار مهر هست که مسیر را به افق پیوند می زند.

خوب و بد دو روی یک سکه اند
کوچه زندگیم از هر طرف بسته است
و حیرانی آغاز راه است.
هر سوال واژه ایست
که دل را تنگنای عقل
زجر می دهد
تا راه را نه به سوی آسمان
که در قعر زمین به خاک بسپارد
همه جا خاکیست
دانستن دیدن او
سنگدلی تو را بر ملا می کند
خدا کند که من نگهدارنده جهان نباشم
که هبوط آدم آغاز جهان من است
اما می دانم که همیشه دری باز است
اما...

انتظار را پایانی نیست
نگاهت را به او می دهی
تا زندگی را معنا کنی
و او زندگیت را در نگاه مبهمش به تمسخر می گیرد.
دیگر ساعت هم از جنگ و گریز خسته است
عقربه هایش به من التماس می کنند
و من از آنها خواهش.
واژه ها چقدر محدودند
کلمات من گویی ماههای سالند
که هر یک دیگری را تکرار می کنند.
خدایا شکرت
که زبانم در گفتن حرفهای دلم گنگ است.

دیشب خواب دیدم.
در یک جنگل بودم.
دم دم غروب بود.
همه جا ساکت بود.
به راه افتادم.
مدتی رفتم.
احساس خاصی داشتم
انگار سبک شده بودم
دنیایم فرق کرده
همه رنگ ها مبهم شده بودند
صدای آب فرق کرده بود.
چند نفر را از دور دیدم
دور هم جمع شده بودند
نزدیکتر رفتم
داشتند یک قبر را پر می کردند.
به آنها سلام کردم
نگران جوابم دادند.
با ترحم و ترسان به من می نگریستند
به قبر نگاه کردم
انگار تکه ای از وجودم در آن قبر بود.
دلم گرفت.
به طرف آفتاب رفتم.
داشت غروب می کرد.
روبه رویش ایستادم.
چیزی کم بود.
گرم نمی شدم.
نه
نور را حس نمی کردم.
به دستهایم و زمین
نگاه کردم.
فهمیدم.
به طرف قبر برگشتم.
سایه ام مرده بود.

آخ
ای ماه
چه کم بها تنها خدای زندگیم را فروختم.
حالا هر روز با گدایی می روم
و از مردگان امید خدایی دارم.
نگاهم به هر سو می چرخد.
خدایا:دلم برای سایه ام می سوزد
چه با حسرت به چراغها نگاه می کند.
پنجره را دیگر امید پاسخی نیست.
روزهایم به امید خیالی می گذرد.
صندلی ها همه خالی اند
چه قدر این جاده طولانیست.
خدایا :چقدر این شب نگاهش تب آلود است
ای ماه
قدر ستاره هایت را بدان
که سوسو زنان نام تو را می خوانند
ای ماه
فاصله مرگ و زندگیم
زمین تا آسمان است
تو در آسمانی
و من در زمین.
به من نگاه کن.
فاصله ها در نگاه تو کوتاه می شوند...

دو راهی نام عجیبیست.
شاهراه زندگی تردید
و محمل بودن آدمی
که انتخاب را به صلیب می کشد.
اوست که راه را
آن سان که می خواهد
به دست تقدیر می سپرد.
ترس وامدار اوست
و رنج مرهم زخمهایش.
دو راهی قصه ناگفته هاست.

دیشب خواب دیدم.
صدای همهمه تمام اتاق را گرفته بود.
اما اتاق خالی بود.
انگار صداها از دور می آمدند.
بلند شدم و به حیاط رفتم.
باد سردی می آمد.
برگ های درختان همه ریخته بود.
نگاه کن
مورچه ها هم مرده بوند.
صدا ها واضح تر شنیده می شد.
شبیه قار قار کلاغ بود.
داخل کوچه شدم.
از جمعیت موج می زد.
انگار همه بودند
درست نگاه گردم
همه لباس سفیدبه تن داشتند.
و چهره هایشان زرد بود.
و در دستانشان کتاب.
چشمهای بچه ها خاکی بود.
چیزی را فریاد می زدند.
اما من نمی فهمیدم.
ازشدت فریاد از دهانشان خون می آمد.
و به خود می پیچیدند.
اما باز تکرار می کردند.
شبیه یک تظاهرات بود
جمعیت هر لحظه بیشتر می شد.
نزدیکتر رفتم.
سوز سرما عجیب بود
باد می آمد
و صدای کلاغ
و همهمه ای بی پایان.
رنگ آسمان زرد زرد بود
خورشید دیده نمی شد
همه فریاد می زدند
و مرگ بر ...... می گفتند.
حالا می شنیدم
صدایشان هنوز در گوشم است
مرگ بر زندگی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|